دو دل بودم كه بروم يا نه!
خسته بودم ولي رفتم، با اينكه ميدانستم در ميان ازدحام جمعيت گم خواهد شد و دست دوستانم را گم خواهم كرد... رفتم، از پلههاي مصلي آهسته پايين آمدم و به اين فكر كردم كه برگشتن چگونه بايد از اين پلهها بالا بروم! چهرهها در هم گم بود و من تنها دستاني را ميديدم كه پر از كيسههاي كتاب بود و خستگي.
خوشحال بودم از اينكه دنبال كتاب خاصي نميگردم و يا سفارش كسي را قبول نكردهام و به دلم ميان راهروهاي نمايشگاه راه ميروم.نميدانم چرا دست و دلم ميلرزيد!
لحظه ديدار نزديك است باز ميلرزد دلم دستم باز گويي در جهان ديگري هستم
نگاهم به پوسترهاي غرفهاي افتاد كه عكس سيد علي صالحي روي آن بود و كتاب جديدش! هرچه ميان كتابها را نگاه كردم كتاب جديد او را نديدم! بلند پرسيم: كتاب جديد سيد علي صالحي را داريد؟ زن با دستش به كسي اشاره كرد! سرم را برگرداندم!
انگار براي لحظهاي تمام خاطراتم، تمام شبهايم برايم زنده شد...
نگاهش كردم، باور نميكردم سيد علي صالحي شاعر شعرهاي "ريرا" را روزي اينگونه ببينم!
چهرهاش با سياههاي كه هميشه اول كتابش (دير آمدي ريرا) ميديدم فرق داشت! خيلي تغيير كرده بود اما من لطافت شعرهايش را از نگاهش ميخواندم. از لحظاتم با او گفتم و او همچنان مهربان به من نگاه ميكرد.
پلههاي مصلي را يكي يكي بالا رفتم، باد خنكي بر صورتم ميوزيد؛ فاطمه ميخواند و من در ميان اشكهايم ميخنديدم ...
" دوستت ميدارم
آسماني نزديك به يكي پياله آب!
من تشنهام به خدا
با من گريه كن
جهان بر خواهد خواست
ما احترام شقايق به اوايل ارديبهشت امساليم.*"
پ.ن: