فردا تولد تو ست...
تازه به تو عادت کرده بودم!
تازه به شعرهایت خو گرفته بودم!
پس چرا رفتی؟
با اینکه نیستی و نبودنت را لا به لای سطور کتابهایت را حس میکنم اماباز هم در کنار تنهاییام جا داری...
هر وقت که از بودن وماندن خسته می شوم به سراغت میآیم و با صدای بلند میخوانمت:
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم !
عمری است لبخندهای لاغر خودرا دردل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا!
اما در صفحههای تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست شبیه همین روزهای ماست!
اما کسی چه میداند! شاید امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی هر روز بی تو روز مباداست....
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط حسنا معصومي
|