گدا داستان روشنفکری است که هر روز بیشتر از روز قبل در روزمرگی و شلوغی خیابانها و دفتر کارش گم میشود.
وکیلی که زمانی سوسیالیست بوده و شاعر! ولی حالا به هنر پشت کرده و به مرور زمان خود را فراموش میکند.
دنیایی که نجیب محفوظ آن را به تصویر میکشد دنیایی است که ما هر روز باآن سرو کله میزنیم و به دنبال حقیقت هستیم!
ولی پیدایش نمیکنیم ، سرگشته و مغموم به دنبال آن تنها به سرابی میرسیم که هرچه بیشتر در آن دست و پا میزنیم، بیشتر در آن فرو میرویم و گدایی میکنیم محبت را! عشق را! آرامش را و حتی حقیقت را!
غافل از اینکه تمام اینها در وجود ما خلاصه شده...
گدا در جایی از کتاب میگوید:
اکنون معشوقی در کار نیست!