گرچه بودن در كنار وجدان بسيار سخت به نظر ميآيد اما من از حضور او بسيار خوشحالم چرا كه حس مسوليت مرا دو چندان ميكند.
و حالا آگاهم كه چشمان يك ملت نظارهگر نوشتههاي من است و از من ميخواهند كه سعادت آنها را در نظر داشته باشم.
من و اين مردم همگي در بستر زمان زندگي و پس از مدتي به دست تاريخ سپرده ميشويم تا جاودانه شويم، پس در مقابل تاريخ و نسلهاي آينده نيز مسئول هستم و با توكل به خدا با دل و جان اين مسئوليت را ميپذيرم.
بعد از تمام اين ملاحظات سنگيني چيزي را بر شانههايم احساس ميكنم و آن اداره انطباعات است.اسم اين اداره كه ميآيد سانسور و مميزي را به يادم ميآورد و تنم ميلرزد.
هر چيزي كه آزادي قلم و بيان را محدود كند آزاردهنده است.
چيزي كه در اين ميان به من اميد خلاصي از دست اين موجود وحشتناك را ميدهد، قانون اساسي و مجلس است كه بنيان آنها بر آزادي است و با سانسور و مميزي و محدوديت در بيان عقايد در تضاد است.
اميد بعدي من سردبير نشريه است تا شايد بتواند اين از خدا بي خبر را هلاك كند.
انسان بر روي سياره مقدس زمين زندگي ميكند! سيارهاي كه بايد بر روي آن آزادانه زندگي كند، بيان كند و رفتار كند البته تا جايي كه مخل آسايش ديگران نباشد.
خداوند همانگونه كه انسان را آزاد افريده حدود اين آزادي را هم تعيين كرده و در اين بين نبايد كسي مانع آگاهي و ازادي مردم شود و سرچشمههاي حقيقت را بر آنها ببندد.
پ.ن:
بازنویسی مقاله "مسئولیت قلم" نوشته علی اکبر دهخدا
البته به قلم بنده حقیر