تبليغاتX
کاپوچینو

گدا داستان روشنفکری است که هر روز بیشتر از روز قبل در روزمرگی و شلوغی خیابان‏ها و دفتر کارش گم می‏شود.

وکیلی که زمانی سوسیالیست بوده و شاعر! ولی حالا به هنر پشت کرده و به مرور زمان خود را فراموش می‏کند.

دنیایی که نجیب محفوظ آن را به تصویر می‏کشد دنیایی است که ما هر روز باآن سرو کله می‏زنیم و به دنبال حقیقت هستیم!

ولی پیدایش نمی‏کنیم ، سرگشته و مغموم به دنبال آن تنها به سرابی می‏رسیم که هرچه بیشتر در آن  دست و پا می‏زنیم، بیشتر در آن فرو  می‏رویم و گدایی می‏کنیم محبت را! عشق را! آرامش را و حتی حقیقت را!

غافل از اینکه تمام اینها در وجود ما خلاصه شده...

گدا در جایی از کتاب می‏گوید:

اکنون معشوقی در کار نیست!

دلم دیگر چیزی جز اندوه به بار نمی‏آورد.بین ستارگان تنها خلا و تیرگی وجود دارد  وهزاران سال نوری!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط حسنا معصومي

با علم به اينكه هرچه بر روي اين صفحه سفيد مي نويسم در نامه اعمال من ثبت مي شود و نسبت به تك تك كلماتي كه مي نويسم مسئول هستم،شروع به نوشتن مي‏كنم و مي‏دانم همانطور كه قلم من بر روي اين كاغذ سفيد مي‏لغزد كرام الكاتبين ناظر بر نوشته هاي من هستند همانطور كه ناظر بر آنچه از زبانم جاري مي‏شود.
واقعيت اين است كه اين كلمات خاموش از هر لفظ و از هر سخني، گوياتر و ناطق‏تر است و چيزي كه حس مسوليت مرا نسبت به اين كلمات خاموش نمي‏كند وجدان من است كه هر لحظه و هر ثانيه در وجود من است و در كنار قلم من.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:17 توسط حسنا معصومي |

صبح ۲۸ مرداد بود، کودتا آرام تر از آنچه تصور می رفت به سوی هدفهای اصلی خود نزدیک می شد.
حالا صدای تیر اندازی ها به گوش مصدق و وزیرانش نیز می رسید.دقایقی بعد چند افسر شروع به
تیر اندازی به سوی خانه ی مصدق کردند.
محمود نریمان اسلحه یی را که  در جیب داشت بیرون کشید و پیشنهاد کرد همگی خودکشی کنند.
دکتر صدیقی بر سرش فریاد کشید.مصدق که نزدیک به حالت غش بود با فریادهای عصبی می گفت
" همه بروید من میمانم تا شهید شوم". نریمان برای وادار کردن او به فرار اسلحه را بر شقیقه ی خود گذاشت. نردبانی آوردند و مصدق از آن خود را به باغ اصل چهار رساند،وزیران به دنبالش.
شب فرا رسیده بود .دیگر تیرها هوایی بود.روزولت جام ودکایش را به جام زاهدی زد و او را به باشگاه افسران فرستاد.
کودتا پیروز شده بود.
ملت شکست خورده بود.
تایمز لندن نوشت: " چرچیل که ما را در جنگ با هیتلر به پیروزی رساند،پیروزی دیگری نصیب بریتانیای کبیر کرد"!
با کودتای ۲۸ مرداد در ایران، با مرگ فجیع لومومبا در جنگلهای کاتانگا، با هزاران تن بمب که ب-۵۲ها بر سر مردم ویتنام، لائوس و کامبوج ریختند، با حوادث گواتمالا با مرگ یک میلیون تن در اندونزی، با حضور دیکتاتورهای نظامی خونریز در آمریکای لاتین، با سرنوشت غمبار فلسطینی ها، با کودتای شیلی علیه آلنده اینک چهره ی واقعی آمریکا بر جهانیان روشن شده است...

پ.ن:
۱-مسعود بهنود،"از سید ضیاء تا بختیار"
۲-فردا ۲۸ مرداد است.   

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:15 توسط حسنا معصومي

  از نام چه حاصل؟گل سرخ با هر نام دیگری
            نیز همین عطر دلنشین را داشت.
                           ویلیام شکسپیر،رومئو و ژولیت

خیلی وقتها از خیابان احمد قصیر عبور کردم ولی هیچ وقت به این فکر نکردم که احمد قصیر چه کسی بوده!
خیلی وقتها برای تفریح و یا دیدن فیلم به بولینگ عبدو  یا همان مجتمع ورزشی-تفریحی شهید چمران رفته ام اما واقعا علت تغییر نام جایی مثل بولینگ عبدو به شهید چمران را نفهمیدم...!!!
در فضیلت نامها  فصلی از کتاب "خاطرات و فراموشی" محد قائد است که به همین موضوع پرداخته:
قصه ی نامها سری دراز دارد ،چه به دلیل اختلافات بر سر مذهب و نژاد و چه بر سر فتوحات ایدئولوژیک.
در تهران نام خیابانی مشهور به پارک(و پیش از آن وزرا) به خالد اسلامبولی تغییر یافت.این شخص سروانی در ارتش مصر بود که انور سادات رئیس جمهوری پیشین آن کشور را با رگبار مسلسل کشت.
در همه جای دنیا نام اشخاصی که جان بر سر آرمان می گذارند در یادها و کتابها می ماند و نامگذاری خیابان به نام آن شخص مرسوم به نظر نمی رسد.
با این همه  ظاهرا اگر کسی یک یا چند عنصر نا مطلوب را در جایی از جهان بکشد احتمال دارد در تهران یک خیابان جایزه بگیرد.
کشمکش بر سر اسم به عنوان نشانه ی ملیت یا قومیت نیز جریان دارد.در ایران به مردم می گویند اسمی مانند رکسانا که در اصل ممکن است رخشانه بوده باشد نشانه ی تهاجم فرهنگی است!!
در برخی نامها می توان نوعی میهن دوستی دید:ایران خودرو،ایران میخ،ایران پیچ،ایران رادیاتور یا نوعی علم زدگی:خبر می رسد که نوزادی را فرهیخته نامیده اند و منتظر نمانده اند تا کودک به دانشگاه برود.
اشاره به بعضی درگذشتگان علم و هنر با نام کوچک هم دیده می شود: تا کنون جلال (یعنی آل احمد)،فروغ(یعنی فرخزاد) و سهراب(یعنی سپهری) مکرر دیده شده.
تصور کنیم کسی در آمریکا به همینگوی بگوید "ارنست".
زمانی نزد جماعتی از کتابخوانها منظور از "دکتر" علی شریعتی بود ،هر چند که می توان گفت خیابانی که به یاد این سخنران فقید نامگذاری شده نزد عامه ی مردم شناخته شده تر از خود اوست. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:49 توسط حسنا معصومي |

 

مفهوم "گشودگي" در عين سادگي و ملموس بودن يكي از شاخصهاي موثر در ارتباطات ميان فردي  به
حساب مي آيد.
گشودگي به اين معني نيست كه هر انسان،طرف ارتباطي، مي بايد در اولين برخورد و در اولين نشست
تمام زواياي نا گشوده و نا مفهوم زندگي خود را براي ديگري يا ديگران بگشايد و به عبارت ديگر تمام نكات
ريز و درشت را در مورد تاريخ زندگي خود به ديگران القا كند.
مقصود از گشودگي به سادگي عبارت است از همان اشتياق به از " از خود گشودگي" كه دربرگيرنده ي
اطلاعاتي در مورد خود است كه به صورت طبيعي،هر كس مي تواند آن را در بخش پنهان
پنجره ي جوهري خود نگهدارد.
به عبارت ديگر هر كس مي تواند بخش عظيمي از اطلاعات مربوط به خود را كه مي توانند در فراگرد
ارتباطات ميان فردي موثر واقع شوند و موجب تسهيل آن شوند مخفي كرده و در نتيجه فراگرد ارتباطي را
از مسير طبيعي خود خارج سازند.

به هر حال پيشنهاد مي كنم  براي دست پيدا كردن به يك ارتباط موثر،موفق و خوشايند

" هرگز سكوت نكنيد،چرا كه سكوت سرشار از سخنان نا گفته است ." 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 21:41 توسط حسنا معصومي |

 

واقعیت پویاست و متاسفانه یا خوشبختانه ما هم جزیی از واقعیت هستیم.
بدین معنا که دیروز شما با امروز شما یکی نیست!
هراکلیتوس فیلسوف یونانی گفته است:" هیچ کس نمی تواند دو بار به یک رودخانه قدم بگذارد" و شاید
این فکر بسیار قابل تعمق تر باشد که بگوییم: شما نمی توانید از یک رودخانه حتی یک بار عبور کنید!
چرا که در فاصله ی تفکر و عمل،هم رودخانه تغییر کرده است و هم شما.
تی اس الیوت در کتاب "مهمانی کوکتل" نوشته است: " آنچه که ما از افراد دیگر ی دانیم  فقط خاطره ی
ما از لحظاتی است که آنها را می شناختیم.از آن زمان تا کنون تغییراتی داشته اند... ... در هر دیدار ما
غریبه ای را ماقات می کنیم."
فصل آغازین "زیر آسمان کبود" در کتاب کلاسیک موسوم به "داستان سه پادشاهی" چنین شروع
می شود :" زیر این آسمان کبود رسم این است که پدیده های دور از هم سرانجام به هم خواهند رسید
و چیزهایی که با هم هستند عاقبت از هم جدا خواهند شد."

 به هر حال کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تنها چیزی که واقعیت داره وجود خودمونه و این ما
هستیم که در جریان ارتباط با دیگران واقعیت را می سازیم.
(دگرگونی و تغییر تا این حد وحشتناکه ولی حقیقت داره!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:37 توسط حسنا معصومي |

 

صد در صد چیزی را که می شنوی و پنجاه درصد چیزی  را که می بینی باور نکن.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:3 توسط حسنا معصومي |

وقتی که شنیدم کار جدید هادی مرزبان (پایین گذر سقاخانه) از ۲۸ آبان روی صحنه رفته خیلی خوشحال

شدم!

یاد پارسال افتادم که برای دیدن تاتر ملودی شهر بارانی به تاتر شهر رفتم! جاتون خالی خیلی خوب بود،

مخصوصا بازی دانیال حکیمی و اصغر همت که خیلی بهم چسبید!

حیف که نمیشه تاتر رو مثل فیلم چند بار نگاه کرد!البته قشنگی تاتر هم به همینه!

خلاصه اینکه کارهای هادی مرزبان همیشه دیدنی بوده و هست ، پس از دستش ندید!

(۲۸ آبان الی ۲۸ آذر، تالار وحدت)

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 18:33 توسط حسنا معصومي |

گذشته،حال،آینده...

شاید هم دیروز،امروز،فردا...تيتر

نوستالژی حسی است عاطفی که ریشه در گذشته ما دارد.در حقیقت به احساسی که دل در آن به یاد خاطره ای باشد از دست رفته یا گذشته ای دور و دوست داشتنی،نوستالژی می گویند۰

اما چه چیزی در گذشته وجود دارد که با یاد آن چشمان ما پر از اشک می شود؟!

آنچه نوستالژی را به حسی غمناک تبدیل می کند،افسوس خوردن ما بر داشتن آنچه که امروز داریم و در گذشته نداشته ایم است.

نوستالژی ما را با گذشته پیوند می زند،گذشته ای که سرشار از یاد و خاطره است،گذشته ای که هیچگاه احساس نمی کنیم مرده است و با ما حرف نمی زند!

چند وقت پیش وقتی برای اولین بار به کافه تیتر رفتم، با دیدن روزنامه ها و فضای ژورنالیستی کافه به یاد کافه نادری افتادم! جایی که زمانی شاعران،نویسندگان،روزنامه نگاران و ... دور هم جمع می شدند و با هم از زمانه و روزگار می گفتند...

در آن لحظه حسی نوستالژیک در من زنده شد و برای چند لحظه به حال و هوای آن دوران قدم گذاشتم.

"با گذشته می توان زندگی کرد اما آیا در گذشته هم می توان زندگی کرد!-محمد قائد"

یاد شعری از سید علی صالحی افتادم:

آه ای رخساره لرزان میانسالی !

تبسم بی وقفه آن سالها را چگونه از یاد برده ای!؟

می خواهم اینگونه در یقین خویش از بد گمانی روزگار بگذرم

بگذار در نخوت خزانی این سال و ماه،تنها دمی سخن از سبزینگی،سر دهم ای باد،

از باغچه های خاکستر،خاطره ای اگر باقی است تنها دو دست زنانه پریچه ئی مغموم است که بر شانه های خمیده من خواب فروغ و فردایی نیامده می بیند. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:32 توسط حسنا معصومي |