گدا داستان روشنفکری است که هر روز بیشتر از روز قبل در روزمرگی و شلوغی خیابانها و دفتر کارش گم میشود.
وکیلی که زمانی سوسیالیست بوده و شاعر! ولی حالا به هنر پشت کرده و به مرور زمان خود را فراموش میکند.
دنیایی که نجیب محفوظ آن را به تصویر میکشد دنیایی است که ما هر روز باآن سرو کله میزنیم و به دنبال حقیقت هستیم!
ولی پیدایش نمیکنیم ، سرگشته و مغموم به دنبال آن تنها به سرابی میرسیم که هرچه بیشتر در آن دست و پا میزنیم، بیشتر در آن فرو میرویم و گدایی میکنیم محبت را! عشق را! آرامش را و حتی حقیقت را!
غافل از اینکه تمام اینها در وجود ما خلاصه شده...
گدا در جایی از کتاب میگوید:
اکنون معشوقی در کار نیست!
با علم به اينكه هرچه بر روي اين صفحه سفيد مي نويسم در نامه اعمال من ثبت مي شود و نسبت به تك تك كلماتي كه مي نويسم مسئول هستم،شروع به نوشتن ميكنم و ميدانم همانطور كه قلم من بر روي اين كاغذ سفيد ميلغزد كرام الكاتبين ناظر بر نوشته هاي من هستند همانطور كه ناظر بر آنچه از زبانم جاري ميشود.
واقعيت اين است كه اين كلمات خاموش از هر لفظ و از هر سخني، گوياتر و ناطقتر است و چيزي كه حس مسوليت مرا نسبت به اين كلمات خاموش نميكند وجدان من است كه هر لحظه و هر ثانيه در وجود من است و در كنار قلم من.
پ.ن:
۱-مسعود بهنود،"از سید ضیاء تا بختیار"
۲-فردا ۲۸ مرداد است.
خیلی وقتها از خیابان احمد قصیر عبور کردم ولی هیچ وقت به این فکر نکردم که احمد قصیر چه کسی بوده!
خیلی وقتها برای تفریح و یا دیدن فیلم به بولینگ عبدو یا همان مجتمع ورزشی-تفریحی شهید چمران رفته ام اما واقعا علت تغییر نام جایی مثل بولینگ عبدو به شهید چمران را نفهمیدم...!!!
در فضیلت نامها فصلی از کتاب "خاطرات و فراموشی" محد قائد است که به همین موضوع پرداخته:
قصه ی نامها سری دراز دارد ،چه به دلیل اختلافات بر سر مذهب و نژاد و چه بر سر فتوحات ایدئولوژیک.
در تهران نام خیابانی مشهور به پارک(و پیش از آن وزرا) به خالد اسلامبولی تغییر یافت.این شخص سروانی در ارتش مصر بود که انور سادات رئیس جمهوری پیشین آن کشور را با رگبار مسلسل کشت.
در همه جای دنیا نام اشخاصی که جان بر سر آرمان می گذارند در یادها و کتابها می ماند و نامگذاری خیابان به نام آن شخص مرسوم به نظر نمی رسد.
با این همه ظاهرا اگر کسی یک یا چند عنصر نا مطلوب را در جایی از جهان بکشد احتمال دارد در تهران یک خیابان جایزه بگیرد.
کشمکش بر سر اسم به عنوان نشانه ی ملیت یا قومیت نیز جریان دارد.در ایران به مردم می گویند اسمی مانند رکسانا که در اصل ممکن است رخشانه بوده باشد نشانه ی تهاجم فرهنگی است!!
در برخی نامها می توان نوعی میهن دوستی دید:ایران خودرو،ایران میخ،ایران پیچ،ایران رادیاتور یا نوعی علم زدگی:خبر می رسد که نوزادی را فرهیخته نامیده اند و منتظر نمانده اند تا کودک به دانشگاه برود.
اشاره به بعضی درگذشتگان علم و هنر با نام کوچک هم دیده می شود: تا کنون جلال (یعنی آل احمد)،فروغ(یعنی فرخزاد) و سهراب(یعنی سپهری) مکرر دیده شده.
تصور کنیم کسی در آمریکا به همینگوی بگوید "ارنست".
زمانی نزد جماعتی از کتابخوانها منظور از "دکتر" علی شریعتی بود ،هر چند که می توان گفت خیابانی که به یاد این سخنران فقید نامگذاری شده نزد عامه ی مردم شناخته شده تر از خود اوست.
مفهوم "گشودگي" در عين سادگي و ملموس بودن يكي از شاخصهاي موثر در ارتباطات ميان فردي به
حساب مي آيد.
گشودگي به اين معني نيست كه هر انسان،طرف ارتباطي، مي بايد در اولين برخورد و در اولين نشست
تمام زواياي نا گشوده و نا مفهوم زندگي خود را براي ديگري يا ديگران بگشايد و به عبارت ديگر تمام نكات
ريز و درشت را در مورد تاريخ زندگي خود به ديگران القا كند.
مقصود از گشودگي به سادگي عبارت است از همان اشتياق به از " از خود گشودگي" كه دربرگيرنده ي
اطلاعاتي در مورد خود است كه به صورت طبيعي،هر كس مي تواند آن را در بخش پنهان
پنجره ي جوهري خود نگهدارد.
به عبارت ديگر هر كس مي تواند بخش عظيمي از اطلاعات مربوط به خود را كه مي توانند در فراگرد
ارتباطات ميان فردي موثر واقع شوند و موجب تسهيل آن شوند مخفي كرده و در نتيجه فراگرد ارتباطي را
از مسير طبيعي خود خارج سازند.
به هر حال پيشنهاد مي كنم براي دست پيدا كردن به يك ارتباط موثر،موفق و خوشايند
" هرگز سكوت نكنيد،چرا كه سكوت سرشار از سخنان نا گفته است ."
واقعیت پویاست و متاسفانه یا خوشبختانه ما هم جزیی از واقعیت هستیم.
بدین معنا که دیروز شما با امروز شما یکی نیست!
هراکلیتوس فیلسوف یونانی گفته است:" هیچ کس نمی تواند دو بار به یک رودخانه قدم بگذارد" و شاید
این فکر بسیار قابل تعمق تر باشد که بگوییم: شما نمی توانید از یک رودخانه حتی یک بار عبور کنید!
چرا که در فاصله ی تفکر و عمل،هم رودخانه تغییر کرده است و هم شما.
تی اس الیوت در کتاب "مهمانی کوکتل" نوشته است: " آنچه که ما از افراد دیگر ی دانیم فقط خاطره ی
ما از لحظاتی است که آنها را می شناختیم.از آن زمان تا کنون تغییراتی داشته اند... ... در هر دیدار ما
غریبه ای را ماقات می کنیم."
فصل آغازین "زیر آسمان کبود" در کتاب کلاسیک موسوم به "داستان سه پادشاهی" چنین شروع
می شود :" زیر این آسمان کبود رسم این است که پدیده های دور از هم سرانجام به هم خواهند رسید
و چیزهایی که با هم هستند عاقبت از هم جدا خواهند شد."
به هر حال کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تنها چیزی که واقعیت داره وجود خودمونه و این ما
هستیم که در جریان ارتباط با دیگران واقعیت را می سازیم.
(دگرگونی و تغییر تا این حد وحشتناکه ولی حقیقت داره!)
صد در صد چیزی را که می شنوی و پنجاه درصد چیزی را که می بینی باور نکن.
وقتی که شنیدم کار جدید هادی مرزبان (پایین گذر سقاخانه) از ۲۸ آبان روی صحنه رفته خیلی خوشحال
شدم!
یاد پارسال افتادم که برای دیدن تاتر ملودی شهر بارانی به تاتر شهر رفتم! جاتون خالی خیلی خوب بود،
مخصوصا بازی دانیال حکیمی و اصغر همت که خیلی بهم چسبید!
حیف که نمیشه تاتر رو مثل فیلم چند بار نگاه کرد!البته قشنگی تاتر هم به همینه!
خلاصه اینکه کارهای هادی مرزبان همیشه دیدنی بوده و هست ، پس از دستش ندید!
(۲۸ آبان الی ۲۸ آذر، تالار وحدت)
شاید هم دیروز،امروز،فردا...
نوستالژی حسی است عاطفی که ریشه در گذشته ما دارد.در حقیقت به احساسی که دل در آن به یاد خاطره ای باشد از دست رفته یا گذشته ای دور و دوست داشتنی،نوستالژی می گویند۰
اما چه چیزی در گذشته وجود دارد که با یاد آن چشمان ما پر از اشک می شود؟!
آنچه نوستالژی را به حسی غمناک تبدیل می کند،افسوس خوردن ما بر داشتن آنچه که امروز داریم و در گذشته نداشته ایم است.
نوستالژی ما را با گذشته پیوند می زند،گذشته ای که سرشار از یاد و خاطره است،گذشته ای که هیچگاه احساس نمی کنیم مرده است و با ما حرف نمی زند!
چند وقت پیش وقتی برای اولین بار به کافه تیتر رفتم، با دیدن روزنامه ها و فضای ژورنالیستی کافه به یاد کافه نادری افتادم! جایی که زمانی شاعران،نویسندگان،روزنامه نگاران و ... دور هم جمع می شدند و با هم از زمانه و روزگار می گفتند...
در آن لحظه حسی نوستالژیک در من زنده شد و برای چند لحظه به حال و هوای آن دوران قدم گذاشتم.
"با گذشته می توان زندگی کرد اما آیا در گذشته هم می توان زندگی کرد!-محمد قائد"
یاد شعری از سید علی صالحی افتادم:
آه ای رخساره لرزان میانسالی !
تبسم بی وقفه آن سالها را چگونه از یاد برده ای!؟
می خواهم اینگونه در یقین خویش از بد گمانی روزگار بگذرم
بگذار در نخوت خزانی این سال و ماه،تنها دمی سخن از سبزینگی،سر دهم ای باد،
از باغچه های خاکستر،خاطره ای اگر باقی است تنها دو دست زنانه پریچه ئی مغموم است که بر شانه های خمیده من خواب فروغ و فردایی نیامده می بیند.