امروز با بقیه ی روزا فرق می کنه! امروز می تونی یه نگاهی به پشت سرت بندازی و خاطرات دوران
دانشجویی رو مرور کنی.
بیاید با هم یه نگاهی به خاطراتمون بندازیم!
اول از همه میریم سراغ سردر دانشکده! حالا دو تا تابلو داریم، "دانشکده علوم اجتماعی"
و "دانشکده علوم ارتباطات". یاد اون روز بخیر که با حضور پدر عزیزمون ، دکتر معتمدنژاد، تابلوی جدید روی
سردر دانشکده نصب شد. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم! روز جهانی اتباطات بود!
بعد از چند تا پله دوارد محوطه ی دانشکده میشی ، حالا دیگه اطلاعات همون اطلاعات قبلی نیست ،
کلی عوض شده! ( :
وای.....................! حالا میرسیم به حیاط کوچولو و دوست داشتنی دانشکده! راستی بوفه ی دانشکده
حالا دیگه اومده توی حیاط!
چایی خوردن توی هوای سرد پاییزی روی نیمکتهای سبز رنگ حیاط وقتی که نگاهت به نگاه
همه ی بچه ها گره می خوره! وقتی که با دوستات دم بوفه ، پول خوردای توی کیفتون رو می شمرید!
وقتی که یه گربه ی کوچولو و شیطون از زیر در حیاط میاد تو و با چشمای پر از تعجبش به شلوغی حیاط
دانشکده نگاه میکنه، هیچ وقت از یادت نمیره! ( :
بعد از گذشتن از حیاط یه سری به دفتر بسیج، جهاد و دفتر خالی انجمن اسلامی میزنیم! هر کدومشون
برای ما یاداور خاطرات تلخ و شیرینی هستند که تک تک لحظات دانشجویی رو با اونها سپری کردیم.
حالا وقتش رسیده که بریم کتابخونه!
همیشه با خودم می گم اینجا کتابخونس یا تریای دانشکده!
در هر صورت توی کتابخونه دانشکده ی ما هم میشه کتاب خوند! هم میشه روزنامه خوند! هم میشه
روزنامه ها رو برای کار عملی فتو ژورنالیسم یا روزنامه نگاری قیچی قیچی کرد! هم میشه چایی خورد!
هم میشه نرمش صبحگاهی کرد!
یه نگاهی به ساعتاتون بندازید! دیر شده! باید بریم سر کلاس!
و امروز روز دانشجو است! روزی که برای ماخاطرات زیادی را زنده می کند!
روزتون مبارک.