روز اول را به خوبی امروز یادم میآید...
چهرهام هنوز دخترانه دخترانه بود...
مانتوی آبی، روسری و کیف سورمهای با کفشهای کتانی سفید. با قدمهایی آهسته از پلهها بالا میرفتم و شمارههای کلاسها را نگاه میکردم!
کلاس 301، مبانی ارتباط جمعی، دکتر کیا.
چه حس خوبی داشت وقتی ردیف آخر آن کلاس شلوغ نشستم. من همیشه عاشق ردیف آخر بودم...
چه قدر پلههای دانشکده را پر از خنده بالا و پایین رفتیم! البته میشد روزهایی که حیاط کوچک دانشکده را از پنجرههای کلاس خالی نگاه میکردم و نگاهم خیس خیس میشد...
4 سال گذشت و چه زود گذشت روزهای با هم بودن. از سید خندان تا سر همت، از سر همت تا میدان کتابی، از میدان کتابی تا میدان محسنی، از میدان محسنی تا سر میرداماد، از سر میرداماد تا شیرخوارگاه آمنه... برایم پر از خاطرات دور و قشنگ است.
وقتی پر از هراس از پلههی اضطراری پشت دانشکده بال رفتیم و پشت بام دانشکده را فتح کردیم چه کیفی داشت! آدم برفی ساختیم و کلی عکس گرفتیم...
آنقدر غرق خنده و بازی بودیم که نفهمیدیم جمعیتی از آن پایین ما را نگاه میکنند و بعد هم...
چه خوب است که من و دوستانم برای یکبار اخراج از کلاس را تجربه کردهایم ! گریه کردیم بعد هم کلی خندیدیم...
( بعضیها میگویند اخم کردن و گریه کردن اصلا به من نمیآید اما عصبانی شدن چرا...)
این چند شب آخر را برای آنکه با بقیه شبهای امتحانم فرقی کند خانه نبودم!
با دوستانم خندیدیم و درس خواندیم، خندیدیم و رقصیدیم، خندیدیم و تولد گرفتیم و کیک خوردیم، خندیدیم و تفنگ بازی کردیم....
خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم ! آن قدر خندیدیم تا از حال رفتیم....
یاد آخرین روز امتحان ندا افتادم! چه قدر از خودمان عکس گرفتیم...
چه قدر خاطره ساختیم...
و امروز آخرین برگ از دفتر خاطرات دانشجویی را ورق زدم....
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:28 توسط حسنا معصومي
|
ای صبا نکهتی ازخاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو نامه خوشخبر از عالم اسرار بیار
۷/خرداد/۸۷
پ.ن:
میخواهم به دلم راه بروم....
میگذاری؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط حسنا معصومي
همیشه نبودنت را بهانه میگرفتم....
ولی حالا نمیدانم بهانهام، بودن توست یا نبودت...
نه میتوانم بگویم: بمان!
نه میتوانم بگویم: نمان!
دیگر بهانه نمیگیرم...
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط حسنا معصومي
|
تلخ است که لبریز حقایق شده است...
زرد است که بازیچه منطق شده است...
شاعر نشدی اگر نه میمفهمیدی!
پاییز بهاریست که عاشق شده است...
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:46 توسط حسنا معصومي
|
دو دل بودم كه بروم يا نه!
خسته بودم ولي رفتم، با اينكه ميدانستم در ميان ازدحام جمعيت گم خواهد شد و دست دوستانم را گم خواهم كرد... رفتم، از پلههاي مصلي آهسته پايين آمدم و به اين فكر كردم كه برگشتن چگونه بايد از اين پلهها بالا بروم! چهرهها در هم گم بود و من تنها دستاني را ميديدم كه پر از كيسههاي كتاب بود و خستگي.
خوشحال بودم از اينكه دنبال كتاب خاصي نميگردم و يا سفارش كسي را قبول نكردهام و به دلم ميان راهروهاي نمايشگاه راه ميروم.نميدانم چرا دست و دلم ميلرزيد!
لحظه ديدار نزديك است باز ميلرزد دلم دستم باز گويي در جهان ديگري هستم
نگاهم به پوسترهاي غرفهاي افتاد كه عكس سيد علي صالحي روي آن بود و كتاب جديدش! هرچه ميان كتابها را نگاه كردم كتاب جديد او را نديدم! بلند پرسيم: كتاب جديد سيد علي صالحي را داريد؟ زن با دستش به كسي اشاره كرد! سرم را برگرداندم!
انگار براي لحظهاي تمام خاطراتم، تمام شبهايم برايم زنده شد...
نگاهش كردم، باور نميكردم سيد علي صالحي شاعر شعرهاي "ريرا" را روزي اينگونه ببينم!
چهرهاش با سياههاي كه هميشه اول كتابش (دير آمدي ريرا) ميديدم فرق داشت! خيلي تغيير كرده بود اما من لطافت شعرهايش را از نگاهش ميخواندم. از لحظاتم با او گفتم و او همچنان مهربان به من نگاه ميكرد.
پلههاي مصلي را يكي يكي بالا رفتم، باد خنكي بر صورتم ميوزيد؛ فاطمه ميخواند و من در ميان اشكهايم ميخنديدم ...
" دوستت ميدارم
آسماني نزديك به يكي پياله آب!
من تشنهام به خدا
با من گريه كن
جهان بر خواهد خواست
ما احترام شقايق به اوايل ارديبهشت امساليم.*"
پ.ن:
* دعاي زني كه در راه تنها راه ميرفت، سيد علي صالحي
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:27 توسط حسنا معصومي
|
و آن هنگام كه عطر بهار نارنج در آن كلام مقدس پيچيد ، من تو را از پشت چشمان بستهام ديدم.. .
خوبيهاي تورا
و لطف تو را
بهارنارنج را به نسيم بسپار ، و اگر خواستهام را خواستي كتاب را به نشانهي عهدي ميان ما با خود ببر وگر نه بماند ...
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط حسنا معصومي
|
و فردا پس از مدتها به طواف دلی میروم که تک تک لحظاتم خالی بود از عاشقانههایش! خالی بود از برکت حضورش و من چه بی تابانه لحظات تنهاییام را با او قسمت میکردم زمانی که به بهانه روزمرگیها و خستگیهای همیشه دیوانش را میگشودم :
چو باد، عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
هر آب رویی اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
نفاق زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
+
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:48 توسط حسنا معصومي
|
فردا تولد تو ست...
تازه به تو عادت کرده بودم!
تازه به شعرهایت خو گرفته بودم!
پس چرا رفتی؟
با اینکه نیستی و نبودنت را لا به لای سطور کتابهایت را حس میکنم اماباز هم در کنار تنهاییام جا داری...
هر وقت که از بودن وماندن خسته می شوم به سراغت میآیم و با صدای بلند میخوانمت:
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم !
عمری است لبخندهای لاغر خودرا دردل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا!
اما در صفحههای تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست شبیه همین روزهای ماست!
اما کسی چه میداند! شاید امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی هر روز بی تو روز مباداست....
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط حسنا معصومي
|
آن قدر سرگرم روزمرگی ها و نبودن ها هستم که یادم رفت
هفت سالگی کافه تیتر را با بهنام و بیتا جشن بگیرم!
دیروز از محل کار بعد از مدت ها به کافه تیتر سری زدم!
البته کافه تیتر مجازی...
یاد روزگار سپری شده افتادم...
حیف که نمی شد آنجا گریه کرد!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:39 توسط حسنا معصومي
|
-ما با هم بودیم!
درست مثل همین ماه که در آغوش آسمان آرمیده و می درخشد...
اما آفتاب آمد و تو مرا گم کردی...
-آفتاب هم اگر بیاید ما با هم می مانیم! مثل همین ستاره که در آغوش آسمان آرمیده و می درخشد...
با من از نبودن و رفتن نگو...
دیگر تاب دوری در خود نمی بینم...
مونولوگ:
چه زود می گذرد با هم بودن ها...
چه زود می گذرد خنده های از سر شوق...
چه زود می گذرد ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:10 توسط حسنا معصومي
|
حتی خبر ندارم کجای این سکوتی!
شاپرک رهایی یا...!
حیف نگاه خیسم! حیف همین ترانه!
حیف حروف پاک این همه عاشقانه!
"یغما گلرویی"
پ.ن:
۱-هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم و باز به همین حقیقت تلخ می رسم که:
تو هم با من نبودی!
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:40 توسط حسنا معصومي
|
امشب هیچ جایی نخواهم بود!
یک جعبه مداد رنگی خریده ام
تا تمامی شب را
بر کاغذی سفید
با کودکی خود سر کنم...
پ.ن:
چرا بعضی ها به جای کودک درون پیرمرد درون دارند!
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:57 توسط حسنا معصومي
|
ترانه های انسانها
زیباتر از خود آنهاست!
امیدوارتر و غمناکتر
و با عمری درازتر...
بیش از خود انسانها
ترانه هایشان را دوست می دارم!
بی انسانها زیسته ام
بی ترانه هرگز!
"ناظم حکمت"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:31 توسط حسنا معصومي
|
بي بهانه گريه كن...
عاشق شدن را كه بهانه اي نيست!
عاشق شدن را كه دلهره اي نيست!
عاشق شدن را كه غمي نيست!
فرصتي براي شكستن
باورم نمانده...
فرصتي براي ماندن ندارم...
حتي فرصت نمي كنم پازل هزار تكه اي را كه كادو گرفته ام درست كنم!
اي كاش پازل روزگارم تنها هزار تكه مي داشت...
آن وقت شايد فرصتي براي درست كردنش پيدا مي كردم...
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:7 توسط حسنا معصومي
|
این روزها خسته ام! خسته ی خسته!
حوصله ی خودم را هم ندارم چه برسد به نوشتن!
امروز بد شروع شد و بد هم تمام شد...
صبح را با خبر رفتن قیصر امین پور آغاز کردم،آینه های ناگهانش را خواندم و تا توانستم گریستم.
باقی روز را با شیشه های شکسته و در خراب شده ی دانشکده سپری کردم...
باز هم همان حرفهای همیشگی! نمازم هم قضا شد!
سر کلاس که رفتم چهره ی استاد مثل همیشه نبود! غمگین بود! در هم بود!
گفت: امروز حوصله ی درس دادن ندارم!
من حتی حس بلند شدن هم نداشتم!
همانجا نشستم...
"حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است!
باز همان همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!"
بهمن ۶۹ -قیصر امین پور
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:9 توسط حسنا معصومي
|
این روزها رفتار من کاملا عادی است!
دیگر مثل همیشه...
دیگر خطوط مبهم کتابها را مرور نمی کنم!
دیگر خستگی لحظاتم را به خانه نمی آورم...
دیگر قدمهایم را آرام بر می دارم، عجله ای برای رفتن ندارم...
این روزها من خودم هستم!
دیگر از تجربه ی نگاه دیگران واهمه ای ندارم!
من خودم هستم،با همان نام کوچک،با همان امضاء و با همان تاریخ تولد...
این روزها لحظه لحظه ی زندگی ام تولدی دوباره است...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:38 توسط حسنا معصومي
|
گاه آنقدر مشغول زندگی کردن می شویم که یادمان می رود گمشده ای داریم!
شاید هم برای فراموشی گمشده ی مان است که سرگرم زندگی کردن می شویم!
من که از ذکر همیشه ی فراموشی خسته ام...
گاه آنقدر صفحه های تقویم را نگاه می کنیم که در تمام صفحه ها تاریخ یک روز را می بینیم!
فرقی ندارد چه روزی! ولی تمام روزها را مثل هم می بینیم...
گاه آنقدر سرگرم خطوط مبهم کتابها می شویم که زندگی را به شکل خطوط موازی می بینیم!
گاه سیاه...گاه سفید...یا شاید هم خاکستری...
گاه آنقدر سرگرم نام فصلها می شویم که یادمان می رود شاید تابستان خبر از پاییزی نیامده
و پاییز خبر از نو بهاری زیباست...
گاه آنقدر شوق پریدن داریم که یادمان می رود دست و پایمان بسته است و دیگر هوای پریدن ندارد!
آن وقت است که از نیمه ی راه باز می گردیم و دوباره سرگرم زندگی کردن می شویم...
پ.ن:
با این حال یادمان نرود که گمشده ای داریم...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:8 توسط حسنا معصومي
|
لحظاتم بي ضرب است.
انگار از خاطره اي دور، گذشته اي دور يا شايد شوقي باکره به اينجا پرت شده ام...
خيلي وقت است که زمان روايت به سر رسيده!
زماني لحظاتم آنقدر اوج گرفت که از فرط شگفتي ايستاد...
و من حالا تنها اصواتي ملکوتي را مي شنوم که مرا به سوي رفتن مي خوانند...
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:58 توسط حسنا معصومي
|
چقدر اين روزها شلوغ و بي حوصله مي گذرند...
چقدر اين روزها قلم را بر صفحات خط خطي عمرم مي کشم!
خانه نشين شدن خيابان گردها يا به عبارتي واضح تر "سهميه بندي بنزين"
کوچک شدن کره ي زمين( همين است که اين روزها احساس مي کنم دارم پرت مي شوم)
شلوغي خيابان انقلاب و به عبارتي نزديک شدن به ۱۸ تير
تعطيلي روزنامه ي هم ميهن و به عبارتي...
بسته شدن
کافه تيتر ولي اين بار براي هميشه!
دلم برايش تنگ مي شود!
روزي که براي تولد يک سالگي اش رفته بوديم باور نمي کردم...
پ.ن:
امروز هم هوا ابريست
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:12 توسط حسنا معصومي
|
حالا بیشتر از همیشه می نویسم...
و بیشتر از همیشه سکوت شبهایم را با خطوط مبهم کتابها قسمت می کنم!
چقدر دلم می خواست جای کتابها زندگی می کردم و داستان چشمانم را همه می خواندند!
اما در میان دست نوشته هایم جای ترانه را خالی می گذارم!
دلم نمی خواهد دیگر ترانه ای زیر دست و پایم پرپر زند...
آنقدر شرمنده شان هستم که...
بگذریم! دیگر هیچ چیز به اندازه ی تاب دادن کودکی که در پارک بازی می کند ، خوشحالم نمی کند...
دسته های تاب را محکم می گیری و با تمام توانت هل می دهی و بعد صدای شادی خنده های کودکانه عاشقت می کند آن وقت است که نگاهت به آسمان می افتد و ...
باز هم بگذریم!
از هل دادن خسته شده ام، حالا نوبت من است !
می نشینم تا دلی کودکانه مرا هل دهد و از شادی خنده هایم عاشق شود...
پ.ن:
به بهانه ی تاب بازی دیشب
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:32 توسط حسنا معصومي
|
دیشب در دلم غوغایی بود...
دیشب در دلم همه بودند...
زنی که عصرهای یکشنبه روی نیمکت پارک می نشیند و به نقطه ای که من نمیدانم کجاست خیره نگاه می کند...
پسری که شادی کودکی هایمان را با هم قسمت کرده بودیم ولی حالا بعد از آن همه سال،بعد از آن همه کودکی نمی توانم کودکی اش را در بغل بگیرم...
کودکانی که با دست های خسته ی شان آرزوهایشان را نقاشی کردند تا بتوانیم برای لحظه ای سادگی آرزوهایشان را گریه کنیم...
برادر کوچکی که دیگر بزرگ شده و نمیتواند مثل گذشته سرش را روی پای تو بگذارد ولی من با تمام مهربانی ام می بوسمش...
گنجشگی که در دستان کوچکم آرمیده بود و من باور نداشتم که مرده است! تا اینکه پدر به بهانه ی پرواز آن را از دستانم گرفت...
دختر همسایه که نمی دانست مادرش در غیاب پدر به دیدار که می رود و من همیشه حسرت کودکی را در چشمانش می خواندم...
درویشی که خانه اش روبروی خانه ی ما بود و بعد از ظهرهای تابستان وقتی که توپ پلاستیکی کوچکمان در هوا چرخی می زد و قل می خورد توی حیاط خانه اش،همیشه من بودم که برای گرفتن توپ زنگ خانه اش را می زدم...
پدر بزرگی که خاطره ی چندانی از او برایم به یادگار نمانده است اما چه دنیایی داشت طعم دود سیگار در کنار او! زیر سیگاری چوبی،رنگ غلیظ چای،بوی درختان بید،انارهای نرسیده بر سر شاخه ها،همه یادگاری از او هستند برای من...
و حالا پس از آن همه خاطره دختر بچه ای را می بینم که با کاپشنی آبی رنگ پشت نیمکتهای کلاس اول نشسته است...
هنوز بلد نیست حروف الفبا را از اول تا آخر بخواند...
هنوز بلد نیست با چشمانش دروغ بگوید...
دیشب در دلم غوغایی بود...
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:18 توسط حسنا معصومي
|
ساکم را بستم!

همه چیز برای رفتن آماده است...
چند روزی ذهنم را خالی می کنم،کتاب شعری با خود نمی برم...
یادگاری روزهایم را در اتاقم می گزارم تا برگردم...
هر چند یادگاری برایم نمانده تا هر وقت دلم گرفت روبروی روزهای بارانی بگزارم
و چهره ی مضطرب کسی را تماشا کنم.
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:3 توسط حسنا معصومي
|
بزرگترین گناه من دوست داشتن کودکانه ی تو بود!
لغزش من دیدن کودکانه ی جهان بود!
اشتباهم بیرون کشیدن عشق از سیاهی به سوی نور
و گشودن آغوشم هم چون دریچه های دیر به روی تمام عاشقان...
"نزار قبانی"
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 10:16 توسط حسنا معصومي
|
تنهايي هم عالمي دارد...
آرزوي تنها بودن هم عالمي دارد...
صبح را با يک ليوان چاي شروع مي کني شايد يک حبه قند هم کنارش...
چند دقيقه هم روبروي آينه وقتت را تلف مي کني.به ساعتت نگاه مي کني! عقربه هاي ساعت روي عدد ۸ جفت شده اند، ساعت از سکوت پرنده ها هم گذشته است...!لا به لاي شاخه هاي درخت غوغاييست.گلهاي توي بالکن را هم آب را داده ام ،چراغها را خاموش مي کنم،زير کتري چاي را هم...
برگه اي از دفترم مي کنم و يادداشت مي کنم کارهايي را که نبايد امروز فراموش کنم:
۱-گرفتن بليط براي مامان
۲-رفتن به مخابرات و پيگيري خرابي تلفن خانم مقدس
۳-گرفتن مانتو از خياطي
۴-گرفتن کدبرگه ها از الناز
۵-رفتن به دفتر مجله و گرفتن چند شماره ي آخر ماهنامه از آقاي بيژني
۶-خريد نوار ويدئو براي ضبط برنامه
۷-تبريک تولد شفق
۸-و...
حالا نگاهي به ساعتي که تازه خريده ام مي اندازم...
ساعت ۵ بعد از ظهر است ،قفل در را باز مي کنم،هنوز هيچ کس نيامده!
زير سماور را روشن مي کنم و آب چايي مي گزارم.سي دي جديدي را که خريده ام توي ضبط مي گزارم تا در بين کارهايم مرا همراهي کند،عجب همراه خوبيست...
صداي دزدگير مامان،نيم ساعت بعد صداي بوق ماشين بابا که يعني در را برايم باز کنيد،۱ ساعت بعد صداي زنگ در...صورت موسي از پشت آيفن کاملا پيداست!
در اتاقم را باز مي کنم،براي لحظه اي در شلوغي اسمها و شماره تلفنهايي که به در کمدم زده ام
گم مي شوم ،چند ثانيه طول مي کشد تا دوباره خودم را پيدا کنم!
چشمم به گلدان گل نازي مي افتد که بابا هفته ي پيش روبروي پنجره ي اتاقم گذاشت.انگار مي دانست که هر شب وقتي به گلدان نگاه مي کنم مهرباني چشمانش را مي بويم...
حالا چراغ طبقه ي اول ساختمان نوساز روبرويمان هم روشن است با پرده هاي توري و سفيد که خانه ي جديد را آراسته...
کهنگي خانه ي کلنگي جاي خود را به تازگي ساختمان جديد داده است.
نگاهي به ساعت بالاي تختم مي اندازم،بي اختيار دستم به سمت قاب عکسي مي رود که کنار ساعت گذاشته ام ...ياد روزي مي افتم که سرشار از خنده بود.عقربه هاي ساعت روي عدد ۱ جفت
شده اند،ساعت از سکوت جيرجيرکها هم گذشته است...!
ورقي از دفترم مي کنم و يادداشت مي کنم کارهايي را که فردا نبايد فراموش کنم...
پ.ن:
داستان تنهايي داستان من نيست،داستان روزمرگي هاي روزهاي ماست.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:16 توسط حسنا معصومي
|
امروز تمام شد...
فردا روز دیگریست...
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:15 توسط حسنا معصومي
|