تبليغاتX
کاپوچینو
قبول با رتبه ۲۷...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:1 توسط حسنا معصومي

دو دل بودم كه بروم يا نه!
خسته بودم ولي رفتم، با اينكه مي‏دانستم در ميان ازدحام جمعيت گم خواهد شد و دست دوستانم را گم خواهم كرد... رفتم، از پله‏هاي مصلي آهسته پايين آمدم و به اين فكر كردم كه برگشتن چگونه بايد از اين پله‏ها بالا بروم! چهره‏ها در هم گم بود و من تنها دستاني را مي‏ديدم كه پر از كيسه‏هاي كتاب بود و خستگي.
خوشحال بودم از اينكه دنبال كتاب خاصي نمي‏گردم و يا سفارش كسي را قبول نكرده‏ام و به دلم ميان راهروهاي نمايشگاه راه مي‏روم.نمي‏دانم چرا دست و دلم مي‏لرزيد!

لحظه ديدار نزديك است باز مي‏لرزد دلم دستم          باز گويي در جهان ديگري هستم

نگاهم به پوسترهاي غرفه‏اي  افتاد كه عكس سيد علي صالحي روي آن بود و كتاب جديدش! هرچه ميان كتاب‏ها را نگاه كردم كتاب جديد او را نديدم! بلند پرسيم: كتاب جديد سيد علي صالحي را داريد؟ زن با دستش به كسي اشاره كرد! سرم را برگرداندم!

انگار براي لحظه‏اي تمام خاطراتم، تمام شب‏هايم برايم زنده شد...

نگاهش كردم، باور نمي‏كردم سيد علي صالحي شاعر شعرهاي "ري‏را" را روزي اينگونه ببينم!

چهره‏اش با سياهه‏ا‏ي كه هميشه اول كتابش (دير آمدي ري‏را) مي‏ديدم فرق داشت! خيلي تغيير كرده بود اما من لطافت شعرهايش را از نگاهش مي‏خواندم.  از لحظاتم  با او گفتم و او همچنان مهربان به من نگاه مي‏كرد.

پله‏هاي مصلي را يكي يكي بالا رفتم، باد خنكي بر صورتم مي‏وزيد؛ فاطمه مي‏خواند و من در ميان اشك‏هايم مي‏خنديدم ...

 

" دوستت مي‏دارم

آسماني نزديك به يكي پياله آب!
من تشنه‏ام به خدا

با من گريه كن

جهان بر خواهد خواست

ما احترام شقايق به اوايل اردي‏بهشت  امساليم.*"

 

پ.ن:

* دعاي زني كه در راه تنها راه مي‏رفت، سيد علي صالحي      
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:27 توسط حسنا معصومي |

و آن هنگام كه عطر بهار نارنج در آن كلام مقدس پيچيد ، من تو را از پشت چشمان بسته‌ام ديدم.. .

خوبي‌هاي تورا

و لطف تو را

بهارنارنج را به نسيم بسپار ، و اگر خواسته‌ام را خواستي كتاب را به نشانه‌ي عهدي ميان ما با خود ببر وگر نه بماند ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:51 توسط حسنا معصومي |

 

و فردا پس از مدت‏ها به طواف دلی می‏روم که  تک تک لحظاتم خالی بود از عاشقانه‏هایش! خالی بود از برکت حضورش و من چه بی تابانه لحظات تنهایی‏ام را با او قسمت می‏کردم زمانی که به بهانه روزمرگی‏ها و خستگی‏های همیشه  دیوانش را می‏گشودم :

چو باد، عزم سر کوی یار خواهم کرد                         نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

هر آب رویی اندوختم ز دانش و دین                   نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن                که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت      بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

نفاق زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:48 توسط حسنا معصومي |

فردا تولد تو ست...
تازه به تو عادت کرده بودم!
تازه به شعرهایت خو گرفته بودم!
پس چرا رفتی؟
با اینکه نیستی و نبودنت را لا به لای سطور کتابهایت را حس می‏کنم اماباز هم در کنار تنهایی‏ام جا داری...
هر وقت که از بودن وماندن خسته می شوم به سراغت می‏آیم و با صدای بلند می‏خوانمت:

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها!
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‏خورم !
عمری است لبخندهای لاغر خودرا دردل ذخیره می‏کنم باشد برای روز مبادا!
اما در صفحه‏های تقویم  روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست شبیه همین روزهای ماست!
اما کسی چه می‏داند! شاید امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی هر روز بی تو روز مباداست....       
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط حسنا معصومي |