تبليغاتX
کاپوچینو

گدا داستان روشنفکری است که هر روز بیشتر از روز قبل در روزمرگی و شلوغی خیابان‏ها و دفتر کارش گم می‏شود.

وکیلی که زمانی سوسیالیست بوده و شاعر! ولی حالا به هنر پشت کرده و به مرور زمان خود را فراموش می‏کند.

دنیایی که نجیب محفوظ آن را به تصویر می‏کشد دنیایی است که ما هر روز باآن سرو کله می‏زنیم و به دنبال حقیقت هستیم!

ولی پیدایش نمی‏کنیم ، سرگشته و مغموم به دنبال آن تنها به سرابی می‏رسیم که هرچه بیشتر در آن  دست و پا می‏زنیم، بیشتر در آن فرو  می‏رویم و گدایی می‏کنیم محبت را! عشق را! آرامش را و حتی حقیقت را!

غافل از اینکه تمام اینها در وجود ما خلاصه شده...

گدا در جایی از کتاب می‏گوید:

اکنون معشوقی در کار نیست!

دلم دیگر چیزی جز اندوه به بار نمی‏آورد.بین ستارگان تنها خلا و تیرگی وجود دارد  وهزاران سال نوری!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط حسنا معصومي

با علم به اينكه هرچه بر روي اين صفحه سفيد مي نويسم در نامه اعمال من ثبت مي شود و نسبت به تك تك كلماتي كه مي نويسم مسئول هستم،شروع به نوشتن مي‏كنم و مي‏دانم همانطور كه قلم من بر روي اين كاغذ سفيد مي‏لغزد كرام الكاتبين ناظر بر نوشته هاي من هستند همانطور كه ناظر بر آنچه از زبانم جاري مي‏شود.
واقعيت اين است كه اين كلمات خاموش از هر لفظ و از هر سخني، گوياتر و ناطق‏تر است و چيزي كه حس مسوليت مرا نسبت به اين كلمات خاموش نمي‏كند وجدان من است كه هر لحظه و هر ثانيه در وجود من است و در كنار قلم من.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:17 توسط حسنا معصومي |