گدا داستان روشنفکری است که هر روز بیشتر از روز قبل در روزمرگی و شلوغی خیابانها و دفتر کارش گم میشود.
وکیلی که زمانی سوسیالیست بوده و شاعر! ولی حالا به هنر پشت کرده و به مرور زمان خود را فراموش میکند.
دنیایی که نجیب محفوظ آن را به تصویر میکشد دنیایی است که ما هر روز باآن سرو کله میزنیم و به دنبال حقیقت هستیم!
ولی پیدایش نمیکنیم ، سرگشته و مغموم به دنبال آن تنها به سرابی میرسیم که هرچه بیشتر در آن دست و پا میزنیم، بیشتر در آن فرو میرویم و گدایی میکنیم محبت را! عشق را! آرامش را و حتی حقیقت را!
غافل از اینکه تمام اینها در وجود ما خلاصه شده...
گدا در جایی از کتاب میگوید:
اکنون معشوقی در کار نیست!
با علم به اينكه هرچه بر روي اين صفحه سفيد مي نويسم در نامه اعمال من ثبت مي شود و نسبت به تك تك كلماتي كه مي نويسم مسئول هستم،شروع به نوشتن ميكنم و ميدانم همانطور كه قلم من بر روي اين كاغذ سفيد ميلغزد كرام الكاتبين ناظر بر نوشته هاي من هستند همانطور كه ناظر بر آنچه از زبانم جاري ميشود.
واقعيت اين است كه اين كلمات خاموش از هر لفظ و از هر سخني، گوياتر و ناطقتر است و چيزي كه حس مسوليت مرا نسبت به اين كلمات خاموش نميكند وجدان من است كه هر لحظه و هر ثانيه در وجود من است و در كنار قلم من.