آن قدر سرگرم روزمرگی ها و نبودن ها هستم که یادم رفت
هفت سالگی کافه تیتر را با بهنام و بیتا جشن بگیرم!
دیروز از محل کار بعد از مدت ها به کافه تیتر سری زدم!
البته کافه تیتر مجازی...
یاد روزگار سپری شده افتادم...
حیف که نمی شد آنجا گریه کرد!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:39 توسط حسنا معصومي
|
-ما با هم بودیم!
درست مثل همین ماه که در آغوش آسمان آرمیده و می درخشد...
اما آفتاب آمد و تو مرا گم کردی...
-آفتاب هم اگر بیاید ما با هم می مانیم! مثل همین ستاره که در آغوش آسمان آرمیده و می درخشد...
با من از نبودن و رفتن نگو...
دیگر تاب دوری در خود نمی بینم...
مونولوگ:
چه زود می گذرد با هم بودن ها...
چه زود می گذرد خنده های از سر شوق...
چه زود می گذرد ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:10 توسط حسنا معصومي
|
حتی خبر ندارم کجای این سکوتی!
شاپرک رهایی یا...!
حیف نگاه خیسم! حیف همین ترانه!
حیف حروف پاک این همه عاشقانه!
"یغما گلرویی"
پ.ن:
۱-هر شب تکه تکه ترانه های کهنه را کنار هم می چینم و باز به همین حقیقت تلخ می رسم که:
تو هم با من نبودی!
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:40 توسط حسنا معصومي
|
خواب دیده ام
خانه ای خریده ام...
بی پرده! بی پنجره! بی در! بی دیوار...
هی بخند!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:43 توسط حسنا معصومي
|