این روزها خسته ام! خسته ی خسته!
حوصله ی خودم را هم ندارم چه برسد به نوشتن!
امروز بد شروع شد و بد هم تمام شد...
صبح را با خبر رفتن قیصر امین پور آغاز کردم،آینه های ناگهانش را خواندم و تا توانستم گریستم.
باقی روز را با شیشه های شکسته و در خراب شده ی دانشکده سپری کردم...
باز هم همان حرفهای همیشگی! نمازم هم قضا شد!
سر کلاس که رفتم چهره ی استاد مثل همیشه نبود! غمگین بود! در هم بود!
گفت: امروز حوصله ی درس دادن ندارم!
من حتی حس بلند شدن هم نداشتم!
همانجا نشستم...
"حرف های ما هنوز نا تمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است!
باز همان همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!"
بهمن ۶۹ -قیصر امین پور
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:9 توسط حسنا معصومي
|