تبليغاتX
کاپوچینو
پای صحبت های مادر بزرگ که می نشینی غرق در کودکی ها و دورانی می شوی که تنها می شود
سطر،سطر آن را در کتاب تاریخ ورق زد...
از همه چیز برایت تعریف می کند:
از قوام السلطنه یا همان جناب اشرف، از به دنیا آمدن شهناز دختر فوزیه و دکلمه ی این سطور در
جشن مدرسه:
شاهی که خدای بی نیازش                         یک ذره نداد کبر و نازش
دیدی ز کرم چگونه یزدان                               بخشید به ما و شاه " نازش"
از بستن روبانهای قرمز  به بازوهایشان در جشن مدرسه به مناسبت ملی شدن صنعت نفت!
از جشن عروسی شاه و فرح!
از شیطنت هایش در کلاس، گفتن "کت،شلوار،پیرهن" به جای " خدا،شاه،میهن"!!
از کودتای ۲۸ مرداد و ...
همیشه آخر حرفهایش می گوید : چه دورانی را تجربه کردیم! حالا که برایت تعریف می کنم مثل
داستانی است که دوباره برایم مرور می شود...

    
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 21:33 توسط حسنا معصومي |

گاه آنقدر مشغول زندگی کردن می شویم که یادمان می رود گمشده ای داریم!
شاید هم برای فراموشی گمشده ی مان است که سرگرم زندگی کردن می شویم!
من که از ذکر همیشه ی فراموشی خسته ام...
گاه آنقدر صفحه های تقویم را نگاه می کنیم که در تمام صفحه ها تاریخ یک روز را می بینیم!
فرقی ندارد چه روزی! ولی تمام روزها را مثل هم می بینیم...
گاه آنقدر سرگرم خطوط مبهم کتابها می شویم که زندگی را به شکل خطوط موازی می بینیم!
گاه سیاه...گاه سفید...یا شاید هم خاکستری...
گاه آنقدر سرگرم نام فصلها می شویم که یادمان می رود شاید تابستان خبر از پاییزی نیامده
و پاییز خبر از نو بهاری زیباست... 
گاه آنقدر شوق پریدن داریم که یادمان می رود دست و پایمان بسته است و دیگر هوای پریدن ندارد!
آن وقت است که از نیمه ی راه باز می گردیم و دوباره سرگرم زندگی کردن می شویم...

پ.ن:
با این حال یادمان نرود که گمشده ای داریم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:8 توسط حسنا معصومي |