لحظاتم بي ضرب است.
انگار از خاطره اي دور، گذشته اي دور يا شايد شوقي باکره به اينجا پرت شده ام...
خيلي وقت است که زمان روايت به سر رسيده!
زماني لحظاتم آنقدر اوج گرفت که از فرط شگفتي ايستاد...
و من حالا تنها اصواتي ملکوتي را مي شنوم که مرا به سوي رفتن مي خوانند...
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:58 توسط حسنا معصومي
|
امروز با دوست کودکی هایم که حالا دوست دوران دانشجویی ام است قدم به خانه ای تازه گذاشتیم.
همه چیز بوی تازگی می داد.همان خانه ی سفید و قشنگی که روبروی خانه مان ساخته اند!
دو اتاق خواب بزرگ و نورگیر، آشپز خانه ای که روبروی حال و پذیرایی است،پنجره های قدی بزرگ...
پسندید...
و چه کیفی خواهد داشت زدن پرده های نو به پنجره های خانه...پر کردن کابینتها...چیدن مبلها و...
وقتی خانه را می ساختند باور نمی کردم دوست دوران کودکی هایم عروس شود و یکی از واحدهای خانه ی نو را بپسنددد! چقدر دنیا کوچک است!
خوشحالم! خیلی!
پ.ن:
۱-راستی! خانه ی ما هم نو شد...
۲-کهنه ماندن و غبار خاطرات دیروز را گرفتن آسان است ولی نو شدن سخت است!
سختیش را تحمل کردم...نو شدم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:18 توسط حسنا معصومي
|
چقدر اين روزها شلوغ و بي حوصله مي گذرند...
چقدر اين روزها قلم را بر صفحات خط خطي عمرم مي کشم!
خانه نشين شدن خيابان گردها يا به عبارتي واضح تر "سهميه بندي بنزين"
کوچک شدن کره ي زمين( همين است که اين روزها احساس مي کنم دارم پرت مي شوم)
شلوغي خيابان انقلاب و به عبارتي نزديک شدن به ۱۸ تير
تعطيلي روزنامه ي هم ميهن و به عبارتي...
بسته شدن
کافه تيتر ولي اين بار براي هميشه!
دلم برايش تنگ مي شود!
روزي که براي تولد يک سالگي اش رفته بوديم باور نمي کردم...
پ.ن:
امروز هم هوا ابريست
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:12 توسط حسنا معصومي
|
حالا بیشتر از همیشه می نویسم...
و بیشتر از همیشه سکوت شبهایم را با خطوط مبهم کتابها قسمت می کنم!
چقدر دلم می خواست جای کتابها زندگی می کردم و داستان چشمانم را همه می خواندند!
اما در میان دست نوشته هایم جای ترانه را خالی می گذارم!
دلم نمی خواهد دیگر ترانه ای زیر دست و پایم پرپر زند...
آنقدر شرمنده شان هستم که...
بگذریم! دیگر هیچ چیز به اندازه ی تاب دادن کودکی که در پارک بازی می کند ، خوشحالم نمی کند...
دسته های تاب را محکم می گیری و با تمام توانت هل می دهی و بعد صدای شادی خنده های کودکانه عاشقت می کند آن وقت است که نگاهت به آسمان می افتد و ...
باز هم بگذریم!
از هل دادن خسته شده ام، حالا نوبت من است !
می نشینم تا دلی کودکانه مرا هل دهد و از شادی خنده هایم عاشق شود...
پ.ن:
به بهانه ی تاب بازی دیشب
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:32 توسط حسنا معصومي
|
دیشب در دلم غوغایی بود...
دیشب در دلم همه بودند...
زنی که عصرهای یکشنبه روی نیمکت پارک می نشیند و به نقطه ای که من نمیدانم کجاست خیره نگاه می کند...
پسری که شادی کودکی هایمان را با هم قسمت کرده بودیم ولی حالا بعد از آن همه سال،بعد از آن همه کودکی نمی توانم کودکی اش را در بغل بگیرم...
کودکانی که با دست های خسته ی شان آرزوهایشان را نقاشی کردند تا بتوانیم برای لحظه ای سادگی آرزوهایشان را گریه کنیم...
برادر کوچکی که دیگر بزرگ شده و نمیتواند مثل گذشته سرش را روی پای تو بگذارد ولی من با تمام مهربانی ام می بوسمش...
گنجشگی که در دستان کوچکم آرمیده بود و من باور نداشتم که مرده است! تا اینکه پدر به بهانه ی پرواز آن را از دستانم گرفت...
دختر همسایه که نمی دانست مادرش در غیاب پدر به دیدار که می رود و من همیشه حسرت کودکی را در چشمانش می خواندم...
درویشی که خانه اش روبروی خانه ی ما بود و بعد از ظهرهای تابستان وقتی که توپ پلاستیکی کوچکمان در هوا چرخی می زد و قل می خورد توی حیاط خانه اش،همیشه من بودم که برای گرفتن توپ زنگ خانه اش را می زدم...
پدر بزرگی که خاطره ی چندانی از او برایم به یادگار نمانده است اما چه دنیایی داشت طعم دود سیگار در کنار او! زیر سیگاری چوبی،رنگ غلیظ چای،بوی درختان بید،انارهای نرسیده بر سر شاخه ها،همه یادگاری از او هستند برای من...
و حالا پس از آن همه خاطره دختر بچه ای را می بینم که با کاپشنی آبی رنگ پشت نیمکتهای کلاس اول نشسته است...
هنوز بلد نیست حروف الفبا را از اول تا آخر بخواند...
هنوز بلد نیست با چشمانش دروغ بگوید...
دیشب در دلم غوغایی بود...
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:18 توسط حسنا معصومي
|
ساکم را بستم!

همه چیز برای رفتن آماده است...
چند روزی ذهنم را خالی می کنم،کتاب شعری با خود نمی برم...
یادگاری روزهایم را در اتاقم می گزارم تا برگردم...
هر چند یادگاری برایم نمانده تا هر وقت دلم گرفت روبروی روزهای بارانی بگزارم
و چهره ی مضطرب کسی را تماشا کنم.
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:3 توسط حسنا معصومي
|
بزرگترین گناه من دوست داشتن کودکانه ی تو بود!
لغزش من دیدن کودکانه ی جهان بود!
اشتباهم بیرون کشیدن عشق از سیاهی به سوی نور
و گشودن آغوشم هم چون دریچه های دیر به روی تمام عاشقان...
"نزار قبانی"
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 10:16 توسط حسنا معصومي
|

" آقای اسمیت به واشنگتن می رود" به کارگردانی " فرانک کاپرا " از نمونه های متقدم سینمای آمریکاست، اثری که نامزد ۱۱ جایزه ی اسکار شد.
" جیمز استوارت ایفاگر نقش آقای اسمیت به زیبایی شخصیتی را خلق می کند که تا انتهای فیلم با او پیش می روید.
یکی از جذاب ترین و شاید مهم ترین صحنه های فیلم،سکانس سخنرانی طولانی و بی وقفه ی اسمیت در سناست.سکانسی که قدرت نمایی مطبوعات و رسانه ها را به خوبی نشان می دهد و جنگ میان خیر و شر و مبارزه برای دستیابی به افکار عمومی را به نمایش می گذارد.تیلور تمام مطبوعات را خریداری می کند تا از انعکاس آنچه در مجلس اتفاق می افتد جلوگیری کند.
" گابریل تارد" در کتاب خود با عنوان " افکار عمومی و توده" رابطه میان پیدایش عموم و خبرنگاری را از یک سو و پیدایش افکار عمومی را از سوی دیگر به تحلیل می کشد. تارد بر قدرت بی انتهای مطبوعات که آن را ناشی از صنعت چاپ،راه آهن و تلگراف می داند و می گوید که افکار عمومی به خاطر مطبوعات
زنده اند.
جمله ای که اسمیت در واپسین لحظات سخنرانی اش ( هنگام مشاهده ی نامه های مبنی بر مخالفت با او) در سنا می گوید نیز بیانگر همین نکته است : " آنها افکار عمومی را هم خریدند"
امپریالیسم رسانه ای،امپراطوری رسانه ها و سرمایه داری در لوای دموکراسی در این فیلم به وضوح خود را نشان می دهد.چیزی که در حال حاضر هم گریبانگیر جوامع غربی و به خصوص آمریکاست.
"تیلور" می تواند یادآور شخصیت " روپرت مرداک " باشد. او ۲۲ ساله بود که صاحب یک روزنامه در آدلاید شد.کارش را با خرید روزنامه های ورشکسته ی شهرهای کوچک استرالیا و راه اندازی مجدد آنها شروع کرد و امروز صاحب بسیاری از رسانه های دنیاست.مورداک برای خیلی ها نامی آشنا نیست اما نقش رسانه هایش در شکل گیری و انعکاس وقایع دنیای ما انکار نشدنی است.
" آقای اسمیت به واشنگتن می رود " داستانی است از رابطه ی رسانه،قدرت و سیاست.
پ.ن:
سیده حسنا معصومی، نشریه ی دانشجویی فیلم.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:1 توسط حسنا معصومي