تبليغاتX
کاپوچینو
 

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد بر شاخه های لخت،پیراهن بلند بهاری دوخت،با اشتیاق رفتم به
مهمانی آینه!
نشست و مثل روشنی من بود!
هنوز لحن صداقت، تلاوتش می کرد! هنوز معنا داشت!
هنوز فرصت یک پل ادامه اش می داد!
چقدر چشم تماشا داشت!
و روبروی دلم ماند!
چقدر گم شده ام بی حاصل!
چقدر باور باران مرا نباریده است!
چقدر سوخته در من گیاه  نام کسی که مثل روشنی من بود!
کجا شکفتن دل آخرین نقش را زد؟
چگونه هیچ نگفتم؟
چراغ در کف من بود،چگونه روشنی راه را نفهمیدم؟
و چشمهای من از اضطراب گنجشک چقدر فاصله دارد!!

(محمد رضا عبدالملکیان)

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:23 توسط حسنا معصومي |

 

سلام!
هفت روز مونده به سال ۸۶!
سالی که از اومدنش خبر داریم ولی نمیدونیم قراره...
ولی نمیدونیم قراره با ما چه کار بکنه!
اگر شما هم مثل من اهل نوشتن خاطراتتون هستید باید دفترچه ی سال ۸۵ رو ببندید و دفترچه ی
سال ۸۶ رو با یک دنیا علاقه باز کنید.
البته تو دنیایی که ارتباطات حرف اول رو میزنه کم کم دفتر چه های خاطرات جای خودشون رو به وبلاگ ها
دادن و بلاگر های عزیز باید صفحه ی اول دفترچه ی مجازی سال ۸۶ رو سیاه کنن!
قالب وبلاگشون رو عوض کنن!
اسم بعضیا رو از پیوندهاشون حذف کنن! اسم بعضیا رو به پیوندهاشون اضافه کنن!
درست مثل دنیای واقعی که گاهی مجبور به خط زدن می شیم!
یادش به خیر اون روزی که به مناسبت تولد خودم یه کتاب خوشگل از کتاب فروشی پارک نیاوران خریدم!
صفحه ی اول کتاب(امان ازدست این صفحه های اول) نوشتم:

تولدت مبارک حسنا!

یلدای ۸۵

پارک نیاوران

شما ها امتحان کنید!اینکه هر سال برای تولد خودتون کادو بخرید خیلا قشنگه! اونوقت هر سال که
می گذره به کادوهاتون نگاه می کنید و کلی یاد خاطراتتون می افتید.
یاد تمام خاطرات سال ۸۵ به خیر.چه روزهایی که از ته دل گریه کردیم و چه روزهایی که از ته دل خندیدیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:55 توسط حسنا معصومي |

 

امروز به همراه بهنام و بیتا یک سالگیه کافه تیتر را جشن گرفتیم!
روز فوق العاده ای بود! البته بدون اغراق.
بودن در کنار بهنام و بیتا و بودن در کافه ای که  هر گوشه از آن بوی تیتر و روزنامه میدهد واقعا
لذت بخش است. 
ولی! ولی در میان خنده ها و شیرینی های امروز خبر بدی را شنیدیم که برای لحظه ای خنده را از لبانمان بر گرفت! 
میم مثل مادر و حالا میم مثل مرگ!
رسول ملاقلی پور هم رفت!
ولی هنوز رفتن او را باور نکرده ام!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:20 توسط حسنا معصومي |

 

برگ اول

 از پشت شیشه ی امروز

بر شاخه های گیلاس

دیدم شکوفه ی برف

برگ دوم

 از پشت شیشه ی امروز

بر شاخه های گیلاس

برف شکوفه دیدم

"عمران صلاحی.تهران-۱۳/۱۲/۷۶"

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:57 توسط حسنا معصومي |